محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

232

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و به پرستش خدا دعوتشان كرد ، خبر به نمرود رسيد و هفت سال او را به زندان داشت آنگاه در حيره با گچ بنايى بساخت و هيزم افروخت و ابراهيم را در آن افكند و او گفت : حسبى الله و نعم الوكيل و سالم از آنجا در آمد و آسيب نديد . در روايت ابن عباس هست كه وقتى ابراهيم از آتش در آمد و از كوثى بگريخت زبان سريانى داشت و چون از نزديك حران از فرات بگذشت خدا زبان وى را دگر كرد و آن را عبرانى گفتند ، بسبب آنكه از فرات عبور كرده بود و نمرود كسان از پى او فرستاد و گفت : « هر كس سريانى سخن مىكند او را پيش من آريد . » و ابراهيم را بديدند كه به عبرانى سخن مىكرد و او را وا گذاشتند و زبانش را ندانستند . از هشام كلبى روايت كرده‌اند كه هجرت ابراهيم از كوثى به شام بود و ساره بيامد و خويشتن را به دو هبه كرد و او را به زنى گرفت و با وى برون شد و در آن وقت سى و هفت سال داشت و به حران رفت و مدتى آنجا ببود سپس به اردن رفت و مدتى آنجا ببود سپس سوى مصر رفت و مدتى آنجا ببود . آنگاه به شام برگشت و در سبع ما بين ايليا و فلسطين فرود آمد و چاهى كند و مسجدى ساخت . ولى بعضى مردم بلد آزارش كرد و در جايى ميان رمله و ايليا فرود آمد و چاهى كند و آنجا بماند . ابراهيم مال و خدم بسيار داشت و نخستين كس بود كه مهمان گرفت و نخستين كس بود كه مويش از پيرى سپيد شد . گويد : ابراهيم ، اسماعيل را آورد كه بزرگتر فرزند وى بود و مادرش هاجر بود و قبطى بود و اسحاق را آورد كه نابينا بود و مادرش ساره دختر بتويل پسر ناخوز پسر ساروع پسر ارغوا پسر فالغ پسر عابر شالح پسر ارفخشد پسر سام پسر نوح بود . و نيز مدن و مدين و يقسان و زمران و اسبق و سوح را آورد كه مادرشان